هرچه فكر كرديم، قصه، داستان، جوك يا هر چيز خنده‌داري كه بتواند سرگرممان كند، يادمان نيامد. دست به دامن موبايل‌هايمان شديم و پيامك‌هاي شوخ و شنگي را كه به دستمان رسيده بود، يكي‌يكي، رو كرديم. به پيامك‌هاي تكراري كه مي‌رسيديم، صداي ناله و فرياد بود كه به هوا مي‌خاست.
حوصله‌ام سر رفته بود، دلم هواي مادربزرگم را كرد. هميشه دستي به موي سرش مي‌كشيد، گلويي صاف مي‌كرد و مي‌خواند. آواز نمي‌خواند، چهچهه نمي‌زد ولي مي‌خواند و هرچه بود، دلنشين بود.
دوبيتي‌ها و غزل‌هاي دري و فارسي، شعرهاي كوتاه و بلندي كه گاهي با خنده و شوخي همراه بود و گاه با نگاه‌هاي مادرانه‌اي كه گويا كارهاي نادرست ما را نشانه رفته‌بود و پند و اندرزگونه بود. به ياد ندارم كه شعرهاي مادربزرگم، ته كشيده باشد يا آن‌كه شعري تكراري شنيده باشم.
موبايلي در كار نبود، به ياد ندارم كتاب يا كاغذي به دستشان ديده باشم. يادش به خير؛ پدربزرگ، از سرشب تا دميدن آفتاب، داستان و متل داشت كه تعريف كند. پشت به ديوار مي‌داد و بي‌آن‌كه حافظه‌اش را بچرزاند تا داستان، متل يا شعري به يادش بيايد، متل پشت متل بود كه برايمان مي‌گفت. اگر پلك‌هايمان سنگين نمي‌شد يا زمان رفتن به خانه و دل كندن، فرا نمي‌رسيد، بامس با آن خنده‌‌هايش كه در تودرتوي خانه‌ي كاهگلي‌اش مي‌پيچيد، مي‌گفت و مي‌گفت.
تا همين چند سال پيش، ما بچه‌ها هم كه دور هم جمع مي‌شديم، قصه‌ها و جوك‌هاي بسياري داشتيم كه براي هم تعريف كنيم اما اين روزها، همين‌كه صفحه‌ي موبايل،‌ خاموش مي‌شود، از گفتن جوك معذوريم. گويي كه دكمه‌ي خاموشمان را زده‌ باشند،‌ گوشه‌اي كز مي‌كنيم و صدايمان درنمي‌آيد.
يادش به خير؛ شماره تلفن دوستان و آشنايان را از بر داشتيم. دست‌كم آنهايي كه كاربري بيشتري داشت را بدون دفترچه ‌تلفن، مي‌گرفتيم.
اما اين روزها براي زنگ زدن به نزديك‌ترين دوستان يا خويشانمان بايد دست به دامن حافظه‌ي موبايل‌ها يا دفترچه تلفن‌هايمان شويم. نمي‌دانم كجاي داستان لنگ مي‌زند اما به گمانم بخشي از اين لنگ‌زدن، مربوط به تكنولوژي باشد، تكنولوژي كه به خانه‌هايمان آمده بي‌آن‌كه درست از آن، بهره ببريم.
همه‌ي اينها را گفتم تا بگويم به گمانم، ‌فهميده‌ام كه چرا قرارهايمان را فراموش مي‌كنيم يا آمار كساني كه بيماري آلزايمر(فراموشي) گريبانشان را گرفته، بالا رفته يا حتا سن كساني كه با فراموشي،‌ دست و پنجه نرم مي‌كنند، هر روز، پايين و پايين‌تر مي‌آيد.
راستش را بخواهيد سال‌هاست كه حفظ كردن را از حافظه‌هايمان دريغ كرده‌ايم و اين كار را به وسايلي كه به گمانمان پيشرفته هستند، سپرده‌ايم. حافظه‌هايمان سال‌هاست كه درگير حفظ كردن يعني همان كاري كه كار حافظه است، نيستند.
يادش به خير شب‌هاي چله‌اي كه پدربزرگ شاهنامه مي‌خواند و مادربزرگ و خاله‌‌ها، ترانه‌هاي دري.